تبليغاتX
خاطره ای بر بال رویا


خاطره ای بر بال رویا

سروده های عباس مطوری

فرا رسيدن ماه محرم و سالروز شهادت امام حسين(ع) و ياران با وفايش را به تمام شما عزيزان تسليت عرض ميکنم.

« بازم نفس بکش »

ميدونم که خسته اي ميدونم که تنهايي

چشم به راهي که برسه يه نگاه زيبايي

ميدونم بي قراري و ميخواي که آروم شي

وقتي حاجت نميگيري ميخواي که تموم شي

چي بگم به تو عزيز دنيامون شبيه همه

اين چراغوني سياهه واسه دلامون ماتمه

چي بگم حرفي نيس جز گلايه هاي تلخ

انگار ليز خورديم و افتاديم تو درة يخ

ميخوام تسکينت بدم اما با حرفام گريه ميکني

ميخوام مواظبت باشم ولي هي داري ميشکني

چارة ما الان اينه فعلاً از دنيا دست بکشيم

تو رويا سرگردون شيم و فعلاً عشقو نکُشيم

ميدونم که نايي نداري ولي بازم نفس بکش

واسه فردا اگه بياد دور خودت قفس نکش

***

همينه ديگه ...! کاريش نميشه کرد! ... مگه نه؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 19:27 توسط عباس مطوری| |


*
به اميد عشقاي تو پُر          به اميد شروع آغازه
به اميد حس و حالي خوب    به اميد لبخنداي تازه
*

در وادي تحير و تبلور سرگشتگي که يأس و انزوا را به ارمغان دارد ؛ و براي

عبور از اين مرحله و همچنين تنها چيزي که مي تواند اين لکه ها را بشورد

و پاک کند ؛ لبخند است. با يک لبخند مي شود سختي ها را تحمل کرد ؛

با يک لبخند مي توان غصه ها را فراموش کرد.(...شايد...)

*


« لبخند بزن »

يه لبخند بزن به امروز يه لبخند بزن به دنيا

يه لبخند بزن به آينه يه لبخند بزن به رويا

يه لبخند بزن به دوربين تا شکلت تازه تر شه

يه لبخند بزن به عکست تا گريه ها پرپر شه


يه لبخند سه ثانيه بفرست براي روح عشق

که سبک شه قدمهات تا رسيدن به نوح عشق

يه لبخند پُر نشاط بده به شکوه عشق

تا آروم شه نفس هات در کنار کوه عشق


طعم لبخندات و بچش ببين مزة چي ميده

وزن شاديات و بِکش حس تصويرکي ميده

طعم لبخندات شيرينه مزة تازگي ميده

رنگ شاديات قشنگه تصوير زندگي ميده


يه لبخند بزن به ساعت تا گرم دميدن شه

يه لبخند بزن به آينه تا مشغول ديدن شه

يه لبخند بزن به رويا تا آغوشي باز کنه

يه لبخند بزن به دنيا تا زندگي آغاز کنه

يه لبخند بزن به دستام از جدايي جدا شه

يه لبخند بزن به چشمام تا بوسه ها معنا شه


***

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 17:40 توسط عباس مطوری| |

« تقصير »

از اولش هم بد بود ، حال و احوال ما همه

کي ميدونست که رويامون، واسه دنيامون خيلي کمه

عاشق شديم به هواي هم، جدايي نصيب ما شد

آغوش باز کرديم اما ، تنهايي رقيب ما شد

تو هم انگار هوايي شدي، نميديدي حال و احوالمو

بي تو ديوونه شدم و تو ، ندادي جواب سوالمو

تو عاشقي يا فارق؟ ، در صدايم سکوت لرزيد

برق خوش رنگ چشمام هم، از خاموشي تو ترسيد

 

کاش حال منو ميفهميدي که من دارم چي ميکشم

کجاي اين تقدير مقصرم؟ ، زجرو واسه کي ميکشم؟

تقصير منه يا تقصير تو؟ ، کاش کمي فرقي داشت

اين آشوب پر از هيچ هم، کاش زرق و برقي داشت

 

حالا بايد قصه بگيم ، واسه همديگه توي خواب

به آخر رسيد مسيرمون ، تو زير خاک و من زير آب

ببين چي شد رويامون ، توي بستر خالي تنها شد

اميد يکي دو روزمون هم، واسه هميشه غرق فنا شد

حالا که آخرشه باز هم ، داره بد ميشه حال همه

هر چي تصور ميکنيم بازم، زمان واسه رسيدن خيلي کمه

 

يکشنبه      28/1/90        21:24
***

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:50 توسط عباس مطوری| |

با سلام به همه دوستان و همراهان

اول از همه سال نو را به همتون تبریک میگم

دوم امیدوارم سال ۹۰ سال رسیدن به آرزوهاتون باشه

سوم اینکه از همتون ممنونم که در سال گذشته با من بودین و آرزو دارم بازم باشین.

با تشکر

 

« هواي پاييزي »

حسرت من به چشماته ، که يه بار به روم بخنده

نگو عادت نداره چشمام ، به غريبه ها در ميبنده

گمشده پشت ميله هام ، مژه هات تيغ زنگيه

اخم نگاهت شورشه ، پلکات حصار سنگيه

 

نگو سرت خيلي داغه ، جز توهم چيزي نيست

چي ميدوني از عشق من ، هواي پاييزي نيست

 

دست رد به سينه م نزن ، چند بار آينه رو ميشکني

اين بي فروغي رويات و ، تو چرا به سرم ميزني

نميدوني من چي ميگم ، نميفهمي من کيم

فقط غصه خودتو داري ، نميخواي ببيني من چيم

هيچي نگو سکوت کن ، موج صدات طوفانيه

به دلم طعنه ميزني و ، شروع جنگ جهانيه

 

نگو سرت خيلي داغه ، جز توهم چيزي نيست
چي ميدوني از عشق من ، هواي پاييزي نيست

***

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 11:24 توسط عباس مطوری| |

« بهترين هديه سال »

به کدوم لحجه ترانه بخونم ، تا که تو صداي فردام باشي

زمزمه رو بشکني به فرياد ، دوباره نبض رويام باشي

 

به کدوم سازي برقصم ، تا تو از گريه نبازي

لبات از خنده بشکفه ، دنياي منو بسازي

به کدوم سوزي آه بکشم ، تا که چشمات حسرت نکشن

پشت نقابي بسوزم ، تا نگاهات خجالت نکشن

 

منتظر يه لحظه از سالم ، تا که تو فقط بخندي

همه سال و فدات ميکنم ، تا چشماتو به روم نبندي

 

آغوشتو واکن نازنين ، من خيلي وقته نخوابيدم

حتي تو نگاه زيبايت ، من يه لحظه نغلتيدم

بذار دستامو تو دستات ، تنم از سرما مي لرزه

من غريبم تو خيابون ، دلم از تنهايي مي ترسه

 

به کدوم سازي صدات کنم ، تا به نازت منو بُکشي

به سمت تو آروم بيام ، هواي منو به آغوش بِکشي

به کدوم عشقي عاشقت کنم ، تا نگران حال من بشي

با لبخندات صدام کني ، بهترين هديه سال من بشي

 

***

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 19:13 توسط عباس مطوری| |

« ارتعاش »

حس گرمي که رو لبامه ، واسه بوسيدن تو

شوق نرمي که تو چشامه ، واسه خنديدن تو

حال خوبي که باهامه ، واسه بودن با تو

يا همين ارتعاش مستي ، واسه موندن با تو

داره کم کم تلف ميشه ، حس گرم شوقم

داره باز منتهي ميشه ، کلاف نرم ذوقم

 

اضطراب نفسامو به کي بسپارم من

تو مشغول خودتي کجاي اينجا ببارم من

داره پرپر ميزنه ، وجودم تو اين خونه

چقد بده روز ابري ، چقد اين شب بارونه

 

دست ساده و خستمو ، به هواي دستات مي چرخونم

نصيبش يک وجب باده ، به عبارتي خودمو مي پيچونم

قلب زخمي و داغونمو ، واسه چشمات سر ميبرم

تا که تو نگاهم باشي ، هزاران افسوس ميخورم

 

اضطراب نفسامو به کي بسپارم من

تو مشغول خودتي کجاي اينجا ببارم من

داره پرپر ميزنه ، وجودم تو اين خونه

چقد بده روز ابري ، چقد اين شب بارونه

 

دوشنبه      20/10/89        19:47
***

 و همچنین بخوانید ترانه "پایان تلخ" در بنیاد ترانه : پایان تلخ

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 12:24 توسط عباس مطوری| |

« از ما چي مي مونه باقي »

 

از ما چي مي مونه باقي ، جز يه اسم و يک نشون

ردپايي رو ساحل عشق ، يه آه خشک رو لب مجنون

از ما چي مي مونه باقي ، يه تصوير تو ذهن دنيا

يه تبسم ، يک اخم ، يه خاطره بر بال رويا

 

يه روز هستيم پر از طنين خنده

يه روز مي ريم با گريه هاي کشنده

اينه رسم دنيا گلوگاه بُرنده

اينه آينده ما "پرنده بي پرنده"*

 

يه لحظه تو اين دنيا اميريم

لحظه هايي با خود درگيريم

يا اسير چنگال شيريم

يا رها شده چون تيريم

 

اينه رسم زمونه ، خودت که بهتر ميدوني

اين سوگواري هميشه رو با زمزمه هام ميخوني

اينه درد ما اي غريب ، درمون آدم قطره اي رها شدنه

اينه سرنوشت دنيا ، از من و ما عزيزي جدا شدنه

 

جز تأسف کاري از ما بر نمياد

اونکه رفت ، ديگه بر نمي گرده

جز يه افسوس باقي نمي مونه

تو دلي که ما رو ديوونه کرده

 

از ما چي مي مونه باقي ، يه تصوير تو ذهن دنيا

يه تبسم ، يک اخم ، يه خاطره بر بال رويا

از ما چي مي مونه باقي ، يه جاي خالي تو بي صدايي

تنها اينه يادگاري ، از عشق هر لحظه جدايي

 

چهارشنبه    28/7/89     23:53
***
*پرنده بي پرنده: ترانه اي از يغما گلرويي با صداي رضا يزداني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و همچنین بخوانید ترانه "دوری" در بنیاد ترانه : دوری

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:49 توسط عباس مطوری| |

« پشت در موندم »

 

پشت در تو موندم ، صداي زنگو مي زنم هنوز

خيالتو بو مي کشم ، صداي تو رو مي شنوم هنوز

پشت در تو موندم ، دستام رو ميله ها وسواسن

خسته شد نگاهم ، گلاي خونه ات بي احساسن

 

 نگو اين در آهني ، جاي زجه هاي منه

آشفتگي سهم منه ، واسه قلب خسته منه

نگو حقيرم پيش تو ، واسه نگاهت مي ميرم

مثل مجنون ديوونه وار ، سايه رو سرت مي گيرم

 

 تو انتظار مردم و تو ، بي خيال تو رويا نشستي

پشت در موندم و تو ، به احساسم دل نبستي

تو از دلم خبر نداري ، ديوونه وار عاشق توئه

بند دلم تو دستاته ، رو گردن شقايق توئه

 

 بيا اين در لعنتي رو ، واسه يه لحظه باز کن

چشم منو ببين و ، عاشقي رو آغاز کن

بيا اين در لعنتي رو ، بخاطر خدا بشکن

دستي بکش رو سرم ، قلبتو به دلم بزن

 

 پشت در تو موندم ، بوي تو رو مي شنوم هنوز

تو خونه اي بيا ببين ، اسم تو رو مي خونم هنوز

 

 پشت در موندم ، کليد قلبتو ندارم

بيا اين قفلو باز کن ، دلشکسته بي قرارم

پشت در موندم ، مرگ من نزديکه

چالم کن تو خونت ، خيابونا برام تاريکه

 

 جمعه     9/7/89        18:29
***

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 10:50 توسط عباس مطوری| |

با سلام به همه دوستان خوبم که مرا همیشه یاری و همراهی می کنند.

این ترانه رو به همه شون تقدیم می کنم.

 

« سپر بلا »

گلايه هاتو به دلم بگو ، دلم محرم غصه هاته

گريه کن رو شونه هام ، تنم جاي پرسه هاته

درد و دل کن با قلبم ، وجودم سنگ صبورته

تو آغوشم جا بگير که بغلم مست شعورته

قصه تو رو مي دونم ، تو هم مثل من مظلومي

تو اين آشوب آدمکش ، مثل حرفام مسمومي

غصه هاتو ميشناسم ، پر از درد و زخمي

به سمت اين آدمکها ، شليک نفرت و اخمي

تو رو دوست دارم تو اين زمانه عاشق کش

تو ذهنم هستي هنوز بين حريم دق کش

تو رو به سينه مي فشارم ، سپر بلاي توام

تو بي دغدغه آروم باش ، وفادار وفاي توام

چهارشنبه            5/8/89             02:33
***

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 12:35 توسط عباس مطوری| |

سلام به همه دوستان و همراهان

اینم سه اثر در سه سایت مختلف . حتما آنها را بخوانید.

شعر "جنون" در سایت شعر نو : جنون

ترانه "بازیگری" در بنیاد ترانه : بازیگری

ترانه "آخرین فرشته" در سایت شکیلایی : آخرین فرشته

امیدوارم از خواندن آنها لذت ببرید. ( نظر یادتون نره )

با تشکر

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 19:17 توسط عباس مطوری| |

با سلام به همه دوستان عزيز و گرامي
اين شعر را تقديم مي کنم به صادق هدايت نيمه پنهان خودم.
اين شعر الهامي از داستان زيبايش «تاريکخانه» مي باشد.
صادق هدايت براي من يک عبور روشن براي رسيدن به يک دنياي تاريک که در آن هر حس زيبايي را با جان و دلم نوشيدم.
او در زندگي من حيات ابدي دارد و هر گاه خودم را فراموش کردم او را هرگز خاموش نمي کنم.
اميدوارم از خواندش لذت ببريد.
با تشکر

 

« نوستالژي بهشت گمشده »

شب مرموز دلم ، توي اتاق خودش نشسته

از همه همهمه ها ، رهاتر از تنش گذشته

تيک تاک سرنوشتم ، به گوشه اي خوابيده

عبور سرد و تاريکم ، توي جنگلها لميده

 

از همه دنيا گذشتم ، توي اتاقکي محبوسم

اتاق من دنياي منه ، من در اين باغ طاووسم

رنگ سرخ اين اتاقم ، همنواي قلب توست

اين حريم به گِل نشسته ، عاصي از ضرب توست

 

سايه ام پيش خودم نيست ، از خودم رد شده انگار

اينجا نوري نيست جز يه تابش ، پخش شده بر ديوار

سايه ام تو دستاي توئه ، پيش تو خيلي غليظه

رنگ اون سياه و تاريک ، از من اما خيلي مريضه

 

تو مسافر دشت رويايي ، بهار بعد از خزان دنيايي

حيفه از من با تو نباشم ، حيفه از تو با من بيايي

اي رهگذر از من بگذر ، من جنيني خون نخورده ام

پشت برکه هاي راکد ، من زميني خشک و مرده ام

 

زير خشونت هاي رگبار ، آخرين شانس زنده موندنم

پشت درهاي هر حصار ، ترانه اي بي صدا خوندنم

تو برو اي مسافر ، از اينهمه شب فرار کن

من به خودم گرفتارم ، قلب مرا بي قرار کن

 

آخرين آرزوي من ، قامت زيباي مرگه

تنديس خوشبختي من ، قنديل سرخ تگرگه

اين آخرين نوستالژي بهشت گمشده منه

داره خورشيد تو رو با پاهاش پس مي زنه

 

دوشنبه     5/7/89       04:45
***

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 18:27 توسط عباس مطوری| |

سلام دوستان عزیزم

ترانه "نسل بی خاطره" در سایت بنیاد ترانه ثبت شده . شما می توانید از آدرس زیر به صفحه مربوطه برسید .

نسل بی خاطره

با تشکر روز افزون

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 19:4 توسط عباس مطوری| |

اول : سلام و درود به همه .
دوم : با تشکر از همه دوستاني که به کلبه حقير بنده سر مي زنيد و نظر مي دهيد .
سوم : اين ايام عزيز رو به همه تبريک مي گم و از خداوند طلب قبولي طاعات شما رو خواستارم .
چهارم : شايد آوردن اين ترانه در اين ايام بي مناسبت باشد اما خب دلیلی داره که فعلا نمی گم .

با تشکر

 

« جشنواره غوغا »

روي جدول کنار خيابون دو سه قطره خون چکيده

از تصادف از آشوبي که زير ناخن ها دويده

يک نفر مي زند بر سر يکي جيغ مي کشد تا آخر

همين جا دو سه خيابون اونورتر سهم ما رو موش جويده

توي اون کوچه شلوغ انگاري دعوا شده باز

اون يکي پر از درده اين يکي چشم اونو دريده

توي مدرسه هاي پشت شمشاد رخت عزا پوشيدن

همه بچه ها به دستشون چاقوست پاهاي همه ترسيده

از تکرار تعجب ها حتي نگاهي نمونده راحت

کاري کردن اين ارازل و اوباش که هيچکسي اونو نديده

حالا تو بزن به سيم آخر گاز بده تا انفجار بزرگتر

فردا جشنواره غوغاست اونجا که کسي نخنديده

به سوتي هايي که مرده روي دستاي شکسته

مي زنم منم يه چاقو به اوني که دست منو بريده

از اعتماد بي خود من تا خالي شدن دستام

مي زنم منم يه چاقو به اوني که سهم منو دزديده

پنجشنبه            24/4/89    20:47
***

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:30 توسط عباس مطوری| |

« مواظب باش دلبندم »

مواظب باش دلبندم کنار پرسه هاي من

مواظب باش تا هستي به همراه خلسه هاي من

مواظب باش دلبندم کنار وسوسه هاي من

مواظب باش تا مستي به دنبال عطسه هاي من

 

مواظب باش بي راهم براي تو عذابي تلخ

مواظب باش يک آهم سوار سرمه هاي يخ

به دستم آتشي دارم مواظب باش آتش فشانم

تنم درگير زمستان و تا سراب نگاه بي نشانم

از انبوه شکلکاي مرگ منم قبري که خاموشم

مواظب باش از سکوتم که خيلي وقته فراموشم

 

کاش به حرمتهاي عاشقان چشمت به جاده ها نلغزيده

به هنگام تحريم جنگل دستت از آهي نجنبيده

منم سرگردان ولايتي نو ، کاش از کوچه نمي آمدي

به دستم فانوسي زير بارانم به سکوتم صدا نمي شدي

مني دردي به حيران ها گوشه هايي انزوا در تن

غربتايي خيس و مجهول خواب رفته تا ابد در من

 

مواظب باش دلبندم مواظب باش تا هستي

کنار انزجار من نده هرگز به من دستي

مواظب باش دلبندم مواظب باش از وجود من

براي تو انتهاي بودن در آغوش بود و نبود من

پنجشنبه     24/4/89        07:35
***

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 18:0 توسط عباس مطوری| |

« روی صلحی نیست با دشمن »

روز تولدم توی دشت بود

یه بیابون توی صحرا

مثل خشکی هر نفس

که گُر می گیره بی صدا

 

طعم غزل رو لبم بود

اما انگار ترانه می مردم

مثل سقوط آدمیت

زخم از شمشیر می خوردم

 

با تو بودم همخانه

آنوقت که آتش گرفت گلخانه

همه تبعید سرنوشتیم

توی گهواره هر لانه

 

باید می مردم بی نفس

که مرگم توی صحرا شد

گم کردم خود من را

وقتی رویا بی صدا شد

 

دشمن اگر بود چه بود

همش از جنس تن من بود

اگه روشن اگه خاموش

همه ایل من بی من بود

 

روی صلحی نیست با دشمن

یا بکشی یا تو را بکشد

مرحمی بر زخم نیست

یا خون بمکی یا بمکد

دوشنبه      7/11/87      17:41
***

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 3:3 توسط عباس مطوری| |

اين شايد اولين ترانه اي بود که نوشتم .

اون وقتا که تصميم گرفتم ترانه بنويسم ؛همش تقصير ايرج جنتي عطايي بود

با او ترانه ستاره هاي سربيش که منو وسوسه کرد تا اين ترانه رو بنويسم.

شمام بخونيد و لذت ببريد.
***

« پروانه هاي آبي »

پروانه هاي آبي ، دوباره جون گرفتن

فواره هاي ساکت ، آواز عشق نوشتن

دقيقه هاي متروک ، براي تو تپيدن

زمزمه اسم تو رو ، ستاره ها شنيدن

گلواژه ها شکفتن ، عطر تو رو دميدن

سايه ها از نور تو ، رو تن خورشيد خزيدن

هلهله صداي تو ، ترانه هامو خونده

از تو دفتر دلم ، به آينه ها کشونده

چشم قشنگت هنوز ، پر از اميد و عشقه

دل عاشقت هنوز ، دلگرمي خورشيد عشقه

دلواپسي ها رفتن ، گريه ها ديگه تمومه

کلبه قهرم ديگه ، روشاخه ها حرومه

شونه هام منتظرن که سرتو بغل بگيرن

چشماي هميشه گريون ، مي خوان برات بميرن

نمي دوني چه سخته ، دل کندن قناري

وقتي که تو نباشي ، نباشه يک بهاري

چه ساکت مي شه عاشق ، وقتي صدات نباشه

چشماشو هم مي بنده ، وقتي نگات نباشه

86/11/10     03:28
***

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 0:57 توسط عباس مطوری| |

« بذار گم شه ستاره »

 بذرا گم شه ستاره توی این چار دیواری

بذار گم شه همیشه از اینجا این خماری

بذار گم شه از اول همین رویای مرده

بذار گم شه تا آخر این درد زهرماری

بذار گمش کنم من این خاطره پوسیده

دیگه نمی تونم من تحمل بی قراری

دیگه نمی تونم من اشکام روی گونه

بذار گمش کنم من تلخکامی سوگواری

نمی خوام دل ببندم به این تشنجای هر دم

نمی خوام داشته باشم انعکاس تکراری

می خوام خالی بشم من از جان بی جانی

می خوام رها بشم من از افسار بیزاری

بذار گم شه دوباره تصویر خون بازی

بذار گم شه عزیزم معنای بیماری

 جمعه     18/4/89    07:01

***

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 3:1 توسط عباس مطوری| |

برای خواندن نقد به ادامه بروید.

 


ادامه
نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:40 توسط عباس مطوری| |

« وحشت تازه »

 نمی تونی ، نمی تونی بگی که عاشقی

نمی تونی بگی که تویی فقط لایقی

نمی تونی بگی چون دهان تو بسته است

نمی تونی جایی بری چون پای تو خسته است

نمی تونی که بجنبی وقتی زیر آوار خزونی

نمی تونی نفس بکشی وقتی بی پرواز بی آسمونی

نمی تونی جار بزنی ، گلوی تو پاره است

نمی تونی فریاد کنی ، شب تو بی ستاره است

نمی تونی حرف بزنی که کلام تو ممنوع است

نمی تونی ترانه بگی که شعر تو بی طلوع است

تو افتاده ای توی برزخ سکوت و اعدام

چه آتشی که می سوزی بر دار انهدام

تو دیگه نیستی حتی خیالت پرپر شده

یاد تو از ذهن پاک شده ، بی سر شده

تو الان مرده ای فقط یک جنازه ای

توی قبر خاموشی درگیر وحشت تازه ای

 یکشنبه     6/4/89          17:41

***

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:24 توسط عباس مطوری| |

من ، خود من

رها شده از دست زمانم

می دانی کجایم ؟ هان؟

در آن سوی این جهانم

***

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:22 توسط عباس مطوری| |

این شعر را به استاد عزیزم آقای احمد بیگدلی تقدیم کرده ام که در اینجا می آورم.

« دلواپس »

آه می کشم و می بینم

کوچه ای که در آن پا گذاشتی خالیست

تو از عبور آمدی و من

به تنهایی این خانه تاریک عادت کردم

همسایگانم همه خفته اند

نه شمعی بر در خانه دارند

و نه گل خشکی که بو می دهد

تنها خاک است بر سر شانه هایشان

تنها غبار تنهایست بر سر قبرهایشان

و من

دلواپس پاهای توام

مبادا به سنگ قبر من زخمی شوند!

سه شنبه     11/3/89       02:43

***

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 4:47 توسط عباس مطوری| |

 « قالب »

در قالب یک رویا نفس کشیدم

ولی پژواک صدایی نشنیدم

دل بود که می لرزید

در دست تو دست ویرانگر تو

و این آخر قصه است

در یک نگاه

گم شدم در غبار تو

 جمعه   3/12/87    19:27

***

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 4:45 توسط عباس مطوری| |

...

گفتی بنویس ،

از چه بنویسم؟

ببین مگر حس و حال نوشتن هست؟

از چه بنویسم؟

مگر نمی دانی جایی برای نوشتن نیست؟

از چه بنویسم؟

آیا مگر نوشتن هم

گره ای از درد و غم باز می کند؟

***

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 4:42 توسط عباس مطوری| |

« کسی به در نمی زند »

کسی به در نمی زند                       به نغمه ای خبر نمی کند

کسی به سر نمی زند                     به نعره ای خطر نمی کند

به سکوتی خوش نشسته است       کسی قصد سفر نمی کند

به اشکی ویران است                      سیلی ثمر نمی کند

شمعی به هر غروبی                      به تازگی سحر نمی کند

ستاره ای به مرداب                        ماهکی قمر نمی کند

بغض هزار نشکسته ای                  به میل خود تر نمی کند

سرد است و زمستانی                   بی پاییز گذر نمی کند

کسی به در نمی زند                      گلی به بر نمی کند

کسی به سر نمی زند                   ریشه را سپر نمی کند

جمعه    14/3/89      06:50

***

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 3:18 توسط عباس مطوری| |

« خرمشهر »

من از تو دورم و تو از من دور خرمشهر

عذاب ترک تو در تنم چاله گور خرمشهر

با تو همیشه می مانم درخاطره ها در رویاها

زندگی بی تو خالیست از شادی و شور خرمشهر

ناز نگاهت را می خواهم در آسمان پیدایش نیست

پنجره دلم بی تو بسته است بی نور خرمشهر

عزت منی و سرفرازیم از توست ای شهر من

خوشبختی و خوش کامی منی با صبور خرمشهر

غرق در تو می شوم آنوقت که لبخند می زنی

مأمنی نیست جز آغوشت پر غرور خرمشهر

خالق منی بعد از خدا وه چه زیبا خدایی

پادشاه زمینی از افق دور خرمشهر

تنهایت گذاشتند آنان که رفتند بی صبرانه

تنها هستی هنوز با آدمهای شرور خرمشهر

شنبه   8/1/88    23:55

***

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 3:16 توسط عباس مطوری| |

« خرمشهر عزیز من »

من خرمشهری هستم اما در خرمشهر به دنیا نیامدم ولی در آن بزرگ شدم . در خرمشهر به دنیا نیامدم و دلیلش هم جنگ بود . امان از دست جنگ که مرا سیزده سال از خرمشهر دور کرد . در جایی به دنیا آمدم که متعلق به من نبود و من متعلق به آن نبودم . من متعلق به خرمشهرم و خرمشهر متعلق به من است . آخ که چقدر دوستت دارم خرمشهر عزیز من .

یادم می آید در هشت سالگی وقتی که جنگ تمام شد و به اصطلاح می گفتند آتش بس شده . آن وقت ها با پدرم به قصد چیدن خرما رفتم خرمشهر اولین باری که پایم در آنجا باز شد . در فصل گرم تابستان . وقتی به خرمشهر رسیدیم من به جای یک شهر یک خرابه ای دیدم که پدرم  می گفت این خرمشهر است . شهر اجدادی تو . جایی که قرار بود در آن به دنیا بیایی ولی حیف که نشد . من خرابه ها را می دیدم و همه جا در سکوت فرو رفته بود . آنقدر سکوت بود که صدای قلبم را می شنیدم . حتی پرنده پر نمی زد . آخر همه پرنده ها مرده بودند و جوجه هایشان که به انتظار پدر و مادرشان در آشیانه بودند از فرط گشنگی و تشنگی همگی خشک شده بودند و آشیانه ها همه ویران . و نخلها یا سوخته بودند یا سرهایشان را از دست داده بودند . بعضی ها از ریشه جدا شده و بر زمین خشک و سوخته غلتیده بودند . عجب جایی بود من فکر می کردم شهر ارواح است ولی حتی روح هم در آنجا نبود . حس غریبی در آنجا بود انگار کسی بود که صدا می کرد کسی هست کمکمان کند . و جواب آن صدا فقط سکوت بود فقط سکوت .

آن وقت ها من بچه بودم بازیگوش و بسیار شیطان بلا . به فکر بازی بودم و فارغ از همه چیز . چون از یک شهر واقعی به یک شهری که به شهر بازی خالی می مانست آمده بودم . بازی می کردم و خوشحال که کسی برای بازی کردن اذیتم نمی کند . ولی یک حس گنگی داشتم که آن وقتها  نمی دانستم چیست الان هم نمی دانم .

پدرم مرا به یک خانه برد که اصلا شبیه خانه نبود یک خرابه به تمام عیار . آنرا به من نشان داد و گفت این خانه ماست این خانه توست . من خانه را نگاه می کردم و در دلم به پدرم می خندیدم و می گفتم این دیگر چه جور خانه ایست . اینکه یک خرابه است . ولی حقیقت این بود که واقعا این خانه ما بود خانه پدر و مادرم که در آن زندگی می کردند و برادر و خواهر بزرگم که در آن به دنیا آمده بودند و روزگاری را به خوبی و شادکامی گذرانده بودند . و من اکنون شاهد خرابه آن بودم . اولش فکر می کردم که پدرم دارد شوخی می کند و این خرابه خانه ما نیست ولی خوب که اطراف خانه را نگاه کردم شبیه خانه ما زیاد بود و این سوال در ذهنم بود که آیا این ها از اول خرابه ساخته شده اند یا اینکه بعد به خرابه تبدیل شده اند؟ . هر چه بود جواب آن سوال را نفهمیدم . اما اکنون خوب می فهمم . آن خانه ها که اکنون خرابه هستند روزهایی را گذرانده بودند که صاحبانشان در آنجا زندگی می کردند . محبت در آنها جاری بود عشق بود و یک زندگی بسیار ساده که اگر خوب نگاه می کردی این سادگی از هر پیچیدگیی پیچده تر بود . و آن سادگی اکنون وجود ندارد .

خرمشهر عزیز من آن روزها تل خاکستر بود . تمام خیابانهای آن حفاری شده بود . پل معرف آن از وسط سوراخ شده بود و هیچکس نمی توانست از آن عبور کند . بالای پل رفتیم و به آب گل آلود کارون چشم دوختیم . نسیم ملایمی می آمد که پر از عطر دود بود . وقتی خسته و کوفته لب کارون رسیدیم داشتیم از فرط تشنگی می سوختیم . پدرم گفت از آب کارون بخور و من خوردم با اینکه گل آلود بود اما شیرین بود و چه لذتی داشت . اما اکنون با گذشت چندین سال آن آب شیرین به یک آب تلخ متعفن که بوی روغن سوخته می دهد بدل گشته . وقتی خوردم حس کردم تمام قطره های کارون مرا صدا می کنند . خوب که گوش دادم شنیدم که می گفت : به کاشانه ویرانه خودت خوش آمدی . و این بهترین و غم انگیزترین خوش آمد گویی بود که من شنیدم .

اکنون سال ها از آن موقع می گذرد و من دور از خرمشهر در گوشه ای از این خاک ، خاک ایران پرت شده ام . نه آن وقتها که جنگ مرا از آن دور کرده بود و نه الان که مردم آنجا مرا از کاشانه خود دور کرده اند . شاید روزی بیایید که خرمشهر واقعا خرم شهر باشد و بوی خرمی و شادکامی از آن بر مشام همه بپیچد . به امید آن روز .

سه شنبه   13/12/87      14:00

***

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 3:13 توسط عباس مطوری| |

« من مثل هرگز ... »

من همیشه در هجوم اطلسیها لرزیدم

من ندانسته رفتم اما هرگز نرسیدم

جز وحشت باد در غروب پر چاک

اشک آفتاب یا مهتاب دیگه چیزی ندیدم

در بستر دریا چیزی جز خشکی و ماتم نبود

هر چه بود آه بود و سنگی که از آن پریدم

بر شعشعه خنده غبار تگرگ خوابیده

مثل برج بی دست و پا فاجعه را ترسیدم

من مثل هرگز دوباره از سر راه نجنبیدم

در نخ هزار چهره باد انگار دویدم

من مثل هر آن هر این را بلد شدم

اما خسته تر از جاده بغض کرده تپیدم

من مثل هر شب بی پشت مهتاب خواب رفتم

من مثل هر روز بی نگاه آفتاب غلتیدم

شنبه      31/1/87      00:58

***

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 2:55 توسط عباس مطوری| |

« جاده ها دورند »

از آسمان نوری پاشید بر دستان کبود من

غرق شدم ، گم شدم از عریانی دل از بهت تن

همه شب می گریستم ناله می کردم که فرجی برسد

آخر ، دنیا صبح شد ، آفتاب درخشید بر چمن

کارم از زاری گذشته خسته ام از شبهای تکراری

آخر کار ما به کجا می رسد از پی این ماندن؟

گریزی نیست از خود ، رهایی نیست از بند تن

هر جا بنگری دیوار است ، دیوار است این پیراهن

اگر بود حتی لحظه ای فانوس به دست کور من

شاید می دیدم در آسمان ستاره ای چشمک زن

ولی افسوس که عمر تردید به آغوش هراس می رود

و عشق بی سامان به منزل خرمن

جاده ها دورند بی عبورند پاهای رفتن

شوق سفر اشک ریزان ، غم و غصه پر سخن

شنبه     30/1/87    23:00

***

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 2:53 توسط عباس مطوری| |

« فاصله زندگی تا مردگی »

ما زنده نیستیم تا بمیریم ، مرده ایم . مرگی خجل مانده از یک زنده بودن واقعی . زنده بودنی که افتخار می کند به زنده بودن خویش .

همیشه زنده ها می میرند و این قصه اگر تلخ یا شیرین اتفاق می افتد و ما در وقوع آن نقشی نداریم ؛ آخر ما مرده ایم . شاید اگر زنده بودیم می توانستیم در آن نقشی داشته باشیم .

حقیقت این نیست که زنده ایم تا نفس بکشیم ؛ حقیقت این است که مرده ایم ، چون فقط نفس می کشیم . حتی گیاه خودرو نفس می کشد . ما زنده ایم و این زنده بودنمان حیات نباتی دارد . حیات معنوی یا انسانی ندارد چه برسد که حیات خدایی داشته باشد .

در باور هیچکس نمی گنجد که مردمان این سیاره خاکی همگی مرده اند به جز افراد کمتری که هنوز زنده اند با اینکه خیلی وقته مرده اند . اما هنوز زنده اند . نه فقط نفس می کشند بلکه زندگی هم می کنند آنهم چه زندگیی . وجود دارند اگر چه چشم یاری دیدن نکند و کسی آنها را نمی بیند . و این وجود داشتن فقط با دیدن میسر نمی شود . خدا هم هست اما کسی او را نمی بیند یعنی اینکه نمی تواند ببیند . همان طور که هیچکس روح خود را ندیده است .

زلال است مثل آن چیزی که ما حتی نمی توانیم تصور کنیم . آنقدر خوب است که حتی خوبیهای عالم به گرد آن نمی رسند . ما می خواستیم به آن برسیم ولی نرسیدیم . نمی دانم زندگی نخواست یا ما نخواستیم . و فقط این خواستن نیست و نخواهد بود تا ما به آن برسیم . توانستن هم می خواهد . کسی گفته خواستن توانستن است و این جمله همیشه درست نیست . چون میان خواستن و توانستن فاصله ای عمیق وجود دارد که هر کسی قادر به درک آن نیست چه برسد تا بفهمد این فاصله چیست .

از فاصله گفتم پس بگذار فاصله مرده ها و زنده ها را بگویم . برای همه این باور به وجود آمده که مرده ها در قبرستانند و زنده ها در خانه های خود خوش می گذرانند . اما این باور همیشه واقعیت ندارد . نمی توانم بگویم دروغ است ولی بی شباهت به آن هم نیست . کسانی که در قبرستانند همگی نمرده اند و کسانی که در خانه ها هستند همگی زنده نیستند و این فرق بزرگی است که باید گفت اصل فاصله میان آنها فاصله زندگی تا مردگی است .

فاصله همیشه فاصله نیست . بعضی وقتها آنقدر نزدیک می شود که نمی توان گفت فاصله است . و گاهی آنقدر دور می شود که واژه فاصله هم تمام معنا را نمی رساند . این فاصله است که عاشق را    می کشد و این فاصله است که آدم والایی را در امان نگه می دارد . فاصله میان خوب و بد . برای عاشق بد است چون فاصله میان خوبی افتاده و برای آن آدم والا خوب است چون فاصله میان بدی  می افتد . ولی فاصله ما آنقدر بد است که به جای زنده بودن ، مرده ایم ؛ آنچنان که حتی مرگ از آن خجالت می کشد و اینجاست که می رسیم به این گفته که می گوید : آدم باید زنده باشد تا بمیرد . حال اکنون ما را تصور کن که مرده ایم و می خواهیم که بمیریم . آیا می شود ؟ چگونه ؟

چهارشنبه    14/12/87   21:45

***

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 3:37 توسط عباس مطوری| |

« دیوار »

به چهار راه می رسی

گاه نمی رسی

می بینی

             نمی بینی

هر چه هست

    شلوغی و ازدحام

 

سر و صدا و زمزمه

ولی نمی دانی این صداها چیست

ولی میدانی که صدا چیست

شاید حرف تازه ای باشد

شاید قدیمی و پوچ

به خود می نگری

در سکوتی

فرو رفته در خود

آغاز را در تکاپو می بینی

ولی آنچه می شنوی

عبث است.

 

خواهش و لطفی نیست

اگر هم هست

بی دلیل نیست

بخشش هم ،

پر از منت است

 

باز می رسی و

می بینی

ازدحام را

که سمتی در فرارند

و از سمتی واهمه وار

همه چیز انگار

 

بی خود و بی پایه است

همه چیز انگار

پر از تشنجهای بیمار

 

آه ، این مردمان چه می گویند

چقدر غریب و عجیب است

مثل اینست که با خود حرف می زنی

یا با دیوار

و ..   دیوار چقدر خوب است

ساکت و بی عبور

شکیبا و صبور

شامخ و پر غرور

کاش ما هم دیوار بودیم

مثل کوهِ استوار ...

شنبه    ۳۱/۱/۸۷       ۱۹:۱۰

***

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 3:35 توسط عباس مطوری| |

ABBAS MATOURI